کلاس آخر

یک کلاس مانده است و آن آخرین نگاه خداوند است.

گونی آرد

جانم!

گونی آردم را نمی فروشم

- من آرد فروش نیستم -

من نان خورِ دولتم

می ترسم اِخراجم کنند

این جماعت، گاوچرانِ قابلی هستند

خدایا، توبه!

- من دوغ فروشم -

""" من بُزچرانِ قابلی هستم """

- گاو که نداریم، مرغ داریم -

این جماعتِ مرغی، تخم فروشِ قابلی هستند.

روزِ سگ، روز خر

ببخشید!

شگفت انگیزترین واژه ی خلق شده توسط بشر کدام است؟

""" من ریش گرو می گذارم و می گویم:

شگفت انگیزترین واژه، خر است """

عارضم خدمتِ آقایانِ زیر میز رفته؛

زوارِ گیتی در رفته است

کوکبِ بختِ کدام رییس جمهوری بر طالع من خواهد نشست؟

نشتِ تَشتَکی مایه ی مُباهاتِ این جانب است

کوسِ رسوایی که بزنند، انتقاد شروع خواهد شد

مویزه ی دهر چُپُقِ صلح در کشمش می کند

« من با طالع خر زاده شده ام

خر دشتِ بی فرهنگی من است »

آن کافران سگ به خانه می برند، روزِ سگ دارند،

من خر به خانه خواهم بُرد، من روزِ خر خواهم داشت.

خر ایرانی، خر آمریکایی

خاک بر سرِ خر که خر است

خران آنجا میهمان خرانِ اینجا هستند

تصحیح می کنم؛

خرهای آنجا میهمان خرهای اینجا هستند

به هر حال خر، خر است

چه وزیر شود، چه مهندس شود، چه دکتر شود، چه معلم شود

خر، خر است

آفتابه را دوست دارد

چه خر خوشگلی گرفته اید

مبارکِ صاحبَش باشد

خر، خر است

عارضم به حضورِ اَنورتان:

خر، خر است

من با خرهای آنجا و خرهای اینجا به جامِ جهانی خواهم رفت

""" خدایا، خر آمریکایی را ایرانی کن!

خدایا، خر ایرانی را آمریکایی کن!

خدایا، تمام خرها را آمریکایی کن! """

عزیزم من دوستت دارم

چه خر ایرانی باشی و چه خر آمریکایی

من دوستت دارم

من دوستت دارم.

نانِ خدا

باری به هر جهت، گوشی به دست عازمم

گاه و بی گاه دلم تنگ می شود؛

- مرغِ همسایه را دزدیده ام -

گوشتِ سگ نذری ماهانه است

- مطرب خبر کرده اند

خانوم گوگوش قرآن خوانِ مجلس است؛

فاتحه که می فرستم نام میّت را نمی گویم

"""عرض شد خاک بر سرِ عاقلتان"""

دفتر نسیه سال نامه ی خروس است؛

کج که می روم خدا صافم می کند

غلتکِ رحمت، بودجه ی دولتی نیست

- طفلِ برجام، تف سر بالاست -

من تخمِ فروشم، امّا دو زده فروش نیستم

من سیب زمینی آب پز می کنم و با نانِ خدا می خورم.

ایران

جنگ های صلیبی  خاطرات جنگ نبودند

آمارگدون دیروز سلبِ اعتبار نبود

سلبِ آبرو بود؛

"""" قم را می فروشم

تبریز را می فروشم

مشهد را می فروشم

اصفهان را می فروشم

خوزستان را می فروشم """"

ایران را فروخته اند.

آقای روحانی

شاید خطوط اینجا، خط خطی،

من مایل به عدالتم

عدالتِ تیمِ گوجه فرنگی

"""شاهینِ غیب نیستم

یعنی کوزه گر نیستم"""

یک عدد موس، یک عدد باتری، یک عدد شارژر، سوغات خداوندیست

کلماتِ من درآوردی هم مصیبتیست

آقای روحانی بازی دیشب چند چند بود؟

منبر پلویی

کوه به کوه نمی رسد

- مَثَلِ معروفی است

ولی جدیداً عرض شده است:

""" خر به خر نمی رسد؛"""

کوه به کوه می رسد

وقتی که آقایانِ کوهی می گویند:

""" ما مثل کوه پشت شما هستیم"""

بله، زنان می میرند

و کودکان متولد می شوند

و مردان سرزمینم همچنان به فکرِ سرقت اند

دین که غارت شد

نه خمسی نه زکاتی نه امر به معروفی

آخوندِ مجلسِ ما هم به فکرِ پُلوی بعد از موعظه است

""" این منبرها، منبرهای پُلویی اند، پلویی. """

 

من و جهنم

چادر رفت؛

مردان، چادری می شوند

زنان، شلواری می شوند

و من به جهنم فکر می کنم.

زود می میرند

"""اینجا به قولِ اخوان، همه کورند و کرند؛"""

«اینجا به قولِ دروغ نوشت، همه به مُستراح می روند»

پزشک استراحت می کند

معلم استراحت می کند

وزیر استراحت می کند

فرهنگ استراحت می کند

اقتصاد استراحت می کند

نماینده ی مجلس استراحت می کند

بله، همه استراحت می کنند، بله، همه به مُستراح می روند؛

من، معتادِ دمِ درِ مستراحَم، منتظرم نسخه ام را اجل بنویسد

امروز عروسی بود، دو نفر مرده اند، خاک بر سر جوانان که زود می میرند،

بله، زود می میرند.

بیل

دستم به بیل نرفت؛

یک شرکت زده اند؛

باید ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بامداد حاضر شوی؛

کار به شیوه ی بردگان باستان؛

بیگاری از سحر تا غروب آفتاب؛

بله آقای دولت، دستم به بیل نرفت.

عاشق، برجام

عاشق شدم

به همین سادگی عاشق شدم،

کاش خانومم، کاش؛

عاشق شدم ولی دولت محترم هنوز، با برجام گُل به خودی می زند.


دریافت
مدت زمان: 34 ثانیه

ساده

و تو چقدر ساده،

از همه چیز می گُذری

بدون گفتنِ هیچ حرفی محو می شوی؛

بعد برمی گردی، می گویی:

خُب، داشتی می گفتی؟

فرزندان من

"""فرزندانِ من،

مردمانی هستند که دوست دارند با کاغذ، موشک بسازند

و با آبپاش، دیگران  را خیس کنند."""

آب، خاک، باد، آتش

من همسفر آب بودم؛

خدا کمکم کن، دارم کافر می شوم

آن روزها که خورشید را در خاک می جُستم چه خوب بود!

من، خاکی، خاک بودم

این روزها، خورشید را گم کرده ام

من با باد می روم

من نه آن قاصدِ خبرهای خوبم ونه آن نفرینِ گناهم؛

لحظه ای خودم را با آتش گرم می کنم و به دروغِ زمین گوش می دهم.


جنگ خدا

سگ های اینجا با کیف های دیگران به مدرسه می روند؛

اینجا آموزش و پرورش، کنسروِ مرغ به دانش آموزان می دهد

- شنیده ام زنی هر قوطی را پانصد تومان خریداری کرده و دو هزار تومان به ملّت فروخته است، -

این قوم به جنگِ خدا می رود.

شوهر

کُدِ پُستیمو رو دسش نوشتم؛

بَد چن روز،

برام نامه داد

نوشته بود:

خره!

منتظرم نمون

شوهر کردم.


عاشق شویم

"""از آدما که دلم میگیره

خیلی دوس دارم خفشون کنم؛"""

همین،

ساده می توان آدم کُشت،

ولی سخت می توان عشق ورزید

و سخت تر از آن:

بدانیم اگر دلی را شکستیم

شکستیم.

بیایید بدون آن که دلی را بشکنیم عاشق شویم

و به تمام کائنات ثابت کنیم که انسان می تواند جانشین خوبی برای خدا باشد.

حاج سنگری

سنگر می ساخت

هر جا می رفت سنگرش را می ساخت

معروف شده به: ""حاج سنگری""

اِمروز دیدمَش،

داشت، سنگرفروشی می کرد

گُفتمَش:

""حاجی، چرا سنگرهایت را می فروشی؟""

گفت:

توافق کردیم که من، سنگرهایم را بفروشم تا آن ها جغجغه ی کودکی ام را بدهند.

خون

چشم چَرانی در کوی و برزن، به اجازه ی مُحتسِب نیازی ندارد؛

شلاقِ اَمل، بنیادکَن است

نهادِ سُست، دیو دوسر است

حریفِ باده ی افیون نباید شد؛

خونِ فروخته شده،

گرفتنی نیست.

سگ و خر

وقتی با سگت به جنگ می روی، مرافب خودی ها هم باش؛

بزرگان می گویند:

سالی که نکوست از خرش پیداست،

"""سگ و خر، برترین واژگان خلق شده توسط بشرند."""

هویج، پاشایی، جمله

"""هوش از سرم می پَرد"""

برقِ سه فاز وصل می کنند؛

خُب، باید گرفت

هویچ کیلویی پنج هزار

ترانه خوان نیستم؛

پاشایی چند سال پیش مُرد

- من با چاوشی حال می کنم -

سلاخی هم می کنند

من هنوز، دوست دارم با خدا جمله بسازم

من خدا را دوست دارم.

 

سال نو

مهندس سالِ نو، خبرت که داده اند؟

اینجا همه مهندسِ خطّند؛

دختر به پسر، پسر به دختر

بانوی بیوه هم تازه رسیده است

این قلم انتقام می گیرد:

تَوازُنِ قُوا چه شد؟

هیچ، هیچ، هیچ؛

دستاوردِ اخلاق چه شد؟

هیچ، هیچ، هیچ؛

سال نو مبارک ای بشر!

"""من بالای کوهِ اُحد نشسته ام و به تاریخِ نفاقِ تو می نگرم."""

بانک

در این دنیای مکاره، من خری ام که لگد می کند؛

جماعتِ دوغ و دوشابی، حِمار به ریشِ آسمان گره می زند

من خرمای ختمَش را پیشاپیش فرستاده ام

بانک از من، ساخت و ساز از شما!

بسم الله.

رفت

مرد رفت.

همکار

عشق من، دلم می گیرد؛

وقتی می بینم، دولتِ محترم، خدا را هم بیکار می کند، دلم می گیرد

-دلم می گیرد-

خدا، من همکار توام.

آسایشگاه

آقای محترم،

آسایشگاه را درست کردیم

مبارک باشد

مبارک باشد.

رأی جمع کن

وقتی بار خودت را بستی بگو ملت خدا نگهدارتان!

من می آیم با توپ پر می آیم

:

ملّت شما بدهکار منید

هر وقت خواستم رأی جمع کنم باید بیایید دست بوسِ بنده؛

آقای رأی جمع کن!

من به تو رأی نخواهم داد

آقای محترم، ملت توپ جمع کن تو هستند،

ولی بدان من در هیچ زمینی به تماشای فوتبال تو نخواهم نشست.

اخراجی

پولم را خوردند و اخراجم کردند،

"""من دوست دارم با تو در خیابان های جهنم قدم بزنم و به ریشِ بهشتی ها بخندم؛"""

بله پولم را خوردند و اخراجم کردند.

زایمان

گاوم که زایید، رفتم و در اداره ی سد سازی مشغول شدم

سد می ساختم تا اینکه گاو دیگرم هم زایید، عُذرم را خواستند و بیکارم کردند

بیکار بودم تا اینکه گاو سومم هم زایید،

"""در امتداد زایمان طی طریق می کنیم"""

آخر این زایمان چه شد؟ رکود، بیکاری، اختلاس.

استخدام گاو

در مریخ،

در یکی از خیابان ها تابلو زده بودند

استخدامِ گاو

به چشم خودم دیدم که هزاران گاو در صف بودند تا استخدام شوند

از متصدّی استخدام پرسیدم، چرا گاو استخدام می کنید؟

گفت:

اینجا فقط گاو به کارمان می آید.

خاطرخواه

زیباست

عالیست

خیلی خوب است؛

چه تدیبری، چه اُمیدی

"""گفت، به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی"""

- عزیزم، پنیرمان را بُرده اند -

قار قار می کنم:

عزیزم من خاطرخواهِ اون کلیدِتَم.

عروسی

شنا بلد نیستم

ولی فکر کنم اندکی به دردم بخورد

ای کاش، وقت اجازه بدهد گازت بگیرم!

لوله ها خراب شد؛

طرف رفته بود حمام زنانه

- تصدّقِ سرت بشوم

انگار هنوز خاک بر سری می کنی

بین دعوای این و آن داوری می کنی -

تشتّت آراء آفتِ یک انقلاب است

خاورها اجتماع دور هستند

من که سراغ هواپیما را نگرفتم

در به دری تمام است

یک قوم هر چقدر هم بمیرد باز زنده می شود

علف باید به دهن بُزی شیرین بیاید

این سردابه های نرم و لطیف

خواهی نخواهی هم رنگِ جماعت هستند

دارم از دیوانگی جدا می شوم

مایه ی افتخار اینجانب است که خدا را بخرم

رهن یا اجاره مسئله این نیست

معامله گر از زیان به سود می رسد

"""همه رفتند فاتحه خوانی من به عروسی دعوت شدم."""

زندگی چیست؟

با خط خوانا ننوشته بود

اسمش را نتوانستم بخوانم

متوجه نشدم

مردانه بود یا زنانه

فرقی هم نمی کرد

من دنبال سود و زیان نبودم

هر چه می دوختند، می پوشیدم

صبح شد،

خورشید ناشتا آمد

پنجره را بستم

پنجره ها را بستم

امروز پنج شنبه است

مرده ها به یقین نزدیکند

و من پیشاپیش خیرات داده ام

زندگی چیست؟

مرده ای که با خط خوانا نمی نویسد.

وز وز

زمین سوراخ می گردد

خواستم بنویسم، می شود

ولی خواستم دورت بگردم

گردشِ من آسمانی است

لاله های گوشم وز وز می کند

فکر کنم، این روزها سقط می شوم

روزگار که گوشش بدهکار نیست

مرا سر می بُرد، مثل بقیه؛

عادت دارم، با تسبیحم ور بروم

بخواهم گناه کنم

آن را گوشه ای قایم می کنم

که راحت به گناهم برسم.

لب تو

عاشقانه ام نمی آید؛

لبِ تو، دیشب تمام عاشقانه هایم را چید.

محمّد(ص)

مبعوث که شد، مدّتی گذشت

معلوم شد، پیامبر اَخلاق است

پس آزاد کرد حجاز را از زشتی و پلیدی،

مردی به نامِ محمّد(ص).

دخترِ غصه

حاضری می خورد

این اواخر، برای فرار از غُصه هایش، به هر کس پا می داد

کارش از التماس گذشته بود

امروز، خاکسپاریش بود

پیرزنی داشت برایش نوحه می خواند:

"""دخترِ غُصه رفت از بینمون

سیلِ اَشک شُد چشمامون

خورشیدِ نگاش پَر کشید

عمرِ کوتاش چه زود سَر کشید"""

مردم هم،

الله اکبر

لا اله الا الله

می گفتند.

بالِ شکسته

گاهی خسته می شوم

نگاه به آسمان می کنم

آسمانِ ابری،

زیاد چنگی به دل نمی زند

می خواهم غزلخوان بسان...

امّا آهِ حسرت آید، گویدم:

"""با بالِ شکسته نتوان پرید"""

وای از این رنج که ما می کشیم

حوصله ام تَه کشیده است

گاه و بی گاه دلم می گیرد

می خواهم مردانه حرف بزنم

خسته ام ای آسمانِ!

نیست مردی که مرد باشد.


سال، طوفان، سنگ

نامفهوم می پرید، معنی کلمه ای که در ذهن داشتم

آیا مجله ای که می خواند بروز بود؟

فضولی نکردم، فقط روزمه ی همکارش خط خطی بود؛

من در تعجبِ اوّلم، مکث می کنم

و در زندگی نامه ی خداوند وارد نمی شوم، چون من، با هبوط بیگانه ام

هرگز درخواست ملاقات نمی کنم، چون من، به حضور نمی رسم

"""سال ها گذشت، طوفان آمد، سنگ ها جابجا شدند

و من نابهنگام، پیش نویس سخنرانی می نوشتم،"""

دلقک فکرم، صحنه ندیده، سخنران می شود

از همکارش پرسیدم، چه بنویسم؟

گفت: """پیرمردها را بکُشید و جوانان را زنده به گور کنید!"""

من فرمان عزل دادم و به توپخانه ی قیام ایست

روزِ میهمانی آمد و من خواندم:

"""درود بر فاتحانِ بزم بی نام!

آن خدایانِ افتخار!

برگزیدگان مبارک!"""

- محور اندیشه ام خاموش شد و پیکرِ الهه ی شهوت فرو ریخت -

خادمی دست بوس آمد، فرمود:

تقلّا نکن!

امشب یا من کافر می شوم یا تو.

 

دفتر آقای مدیر

       قبل از آنکه واردِ دفترِ آقای مدیر شود، حرف هایش را مرور کرده بود ولی چنان اضطرابی به جانش اُفتاده بود که یک آبروریزی تمام عیار در حال وقوع بود؛ هر آنچه تمرین کرده بود، از یادش رفته بود، در همین اَثنا، منشی، خانوم صولت وارد شد و به دادِ مجید که داشت گَندکاری می کرد، رسید؛ خانوم صولت بدون آنکه آقای مدیر متوجّه شود به مجید رساند که برود، من ترتیبِ رسمی شدنت را خواهم داد، مجید هم یک اجازه گرفت و بیرون رفت.

۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸ ۹
آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan