کلاس آخر

یک کلاس مانده است و آن آخرین نگاه خداوند است.

سه فرد

در زندگی باید از سه فرد ترسید

اوّل، زن

دوم، زن

سوم، زن

و در مجموع، باید از مرد ترسید.

با خدا

عزیزم

از کسی نترس

و با خدا باش

خدای نکرده

با کسی نباشی

که قدرِ دلت را نداند.

نرگس

آقا!

این روزها سرمان شلوغ است؛

جمعه ها چه زود می آیند و چه زود می گذرند.

ای کاش نرگسِ چشمانت از خانه ی ما طلوع کند.

وسوسه

در عروسی دیدمش

اَبرو برداشته بود

توجّه نکردم

چون این روزها همه برمیدارند

خودم هم گاهی وسوسه می شوم

که بردارم؛

ولی یهو غیرتی می شوم

می گویم:

نکن بچّه،

مردی گفتن، زنی گفتن.

ماشین





سوارِ ماشین شد

زن و بچه هایش را با خودش بُرد

زنِ راننده، کمی اَخم کرد

راننده از ماشین پیاده شد

و به مرد گفت:

امروز نذر کرده ام که اگر  به سلامت برسیم،

زنم را طلاق بدهم.





معصومه

همسنِ پدرش بود

توپ تکانش نمی داد

شِفته کار بود

آمده بود خواستگاری

معصومه می ترسید

پدرش پولکی بود.


شِفته کار در اینجا، منظور کسی که کج سلیقه اس و فقط پول برایش مهمه.

پدر و مادر

خیلی خوبه که آدم به پدر و مادرش محبّت کنه

اونا رو دوس داشته باشه، عاشقشون باشه

وقتی حرفِ انتخاب باشه، اونا رو با دنیا عوض نکنه

دوس دارن تو پیری، مراقبشون باشه، اونا رو تنها نذاره

امّا بچه بزرگ میشه، ازدواج میکنه، میره سرِ زندگیش

یادش میره پدری بود، مادری بود

بجایی که شادشون کنه

اونارو تو غصه رها می کنه

پدر میگه ای کاش بچه دار نمی شدیم!

مادر میگه، ما هم بچه بودیم ولی اینجوریا نبودیم.

گدا

رفتم خانه شان

از آنجا بلند شده بود

از همسایه ها سؤال کردم

نمی دانستند کجا رفته بود

چند سال گذاشت

تا اینکه گذرم برای کاری به بیمارستان خورد

دَمِ درِ بیمارستان،

گدایی بود؛

آشنا می زد

نزدیک تر رفتم

شناختمش

او هم مرا شناخت

سؤال کردم چرا گدا شدی؟

گفت:

بارالها!

تعجیل فرما

داستان تمام است

این بود و نبود اینقدر شنیدنی نیست.

مِرغِ عشق

بالا و پایین می پرید

عُقابی کوتاه کرده بود

هلالِ ماه، هُدهُد شکار می کرد

سؤال کردم،

گفتند:

دعوا سرِ دو مُرغِ عشق بود.

نقشه ی جغرافیا

هرگز

نمی توان،

با نقشه ی جغرافیا،

از دریایی آب خورد

و یا آبی از آن برداشت کرد

فقط می توان،

در مساحتی دروغین،

کمی فکر کرد

که من می توانم بر جهان تسلّط داشته باشم

ولی

همه ی ما می دانیم که این، یک فکرِ احمقانه است.

بعضی

حرفی برای گفتن نیست؛

فقط،

چرا بعضی آدم ها،

                  بی خیالِ بعضی آدم ها می شوند؟

عشق

باران که می بارد

من به استقبالِ تگرگ می روم

کامیون آمد، رد شد

وقتی به خنده می گفت:

دوستت دارم.

بازی سرنوشت

عزیزم

در بازی سرنوشت

من همیشه چشم گذاشته ام

و دنبال تو گشته ام

ولی این بار  فرق می کند

تو باید چشم بُگذاری

و دنبال من بگردی.

دیوانگان

دیوانه شدن را دوست دارم

چون در عالم دیوانگان می توانم

بدون آنکه به کسی بر بخورد

حرف دلم را بگویم

در حالی که طرفِ مقابلم فقط می تواند بگوید:

«بر دیوانگان حَرَجِی نیست».

من، آدم

کتاب را باز کردم

چند سطر خواندم

خسته شدم

بستم

بعد رفتم بیرون

چند قدم برداشتم

منصرف شدم

برگشتم

آمدم،

در اتاقم نشستم

دوباره کتاب را باز کردم

چند سطر خواندم

خسته شدم

بستم

بعد رفتم بیرون

چند قدم برداشتم

منصرف شدم

برگشتم

بعد خوابیدم.

متشکرم

و من فکر می کنم

چقدر بیهوده است زندگی بدونِ عشق؛

عزیزم!

از اینکه باعث شدی با عشق آشنا شوم

متشکرم.

دیروز

دیروز،

چند بار به یادِ گذشته،

در خیابان آب ریختم

اکنون گوشم به در است.

پیاده رو

کرکره رو به بالا است

کسب و کار، امروز ترقه بازی است

من مُتکا به دست در پیاده رو خوابیده ام

اَفکارم چُرت می زنند

من، سال ها است بداهه زندگی می کنم.

شماره های تلفن

سرباز که بودم

یک روز از ایستگاه پلیس بیرون آمدم

یک باجه تلفن نزدیک ایستگاه بود

یک برگ روی آن چسبانده بودند

چند روز گذشت

دوباره از ایستگاه بیرون آمدم

یک زن را دیدم

که داشت شماره های تلفنی که روی برگ نوشته بودند را یادداشت می کرد.

گوش کوب

نتیجه تصویری برای گوشت کوب

فروشنده ی اِسقاطی بود

نه خودش،

جنسَش

از روزگار، دِسِرَش را بلد بود

آن هم زنش می پُخت

به هر حال دنیای عجیبی است

باید با گوشت کوب،

به اِستقبالِ مرگ رفت.

نهالِ عشق

ای عشق!

من معشوقه ای دارم

که گپ های شبانه اش را دوست دارم

اندک آبرویی دارم

که آن را پای نهال عشق او می ریزم.

سگِ خوب

پدر سگ ، سگ خوبی داشت

توله اش از فرنگ برگشته بود

گاز بگیرِ کار کُشته ای بود

اَنبری می گرفت

من دَم خورَش بودم

این اواخر

هار شده بود.

دُمِ من

وقتی می خواهی خطر کنی،

اوّل با دُمِ شیر بازی نکن!

بیا با دُمِ من بازی کن!

چون من مطمئنم شیر نیستم.

اقتصادِ مصرفی

سه وعده در روز سیرش نمی کرد

به خاطر همین پدرش تصمیم گرفت:

                          «سه وعده را نُه وعده کند»

اکنون سیر می شود

 ولی آنقدر چاق شده است

که حتّی نمی تواند از جایش بلند شود.

شنگول کار

شنگول کار بود

نه شنگول و منگول،

مزاجش با سگی حال می آمد

می گفت:

«لامصب آدمو هار می کنه»

بعد می گفت:

«آدم باید مث سگ پاچه بگیره»

چند سال پیش کارش بیخ پیدا کرد

سرِ یک بیوه رفقیش را کُشت

امروز مراسمِ اِعدامش بود

ولی خبری از شنگول و منگول و حبه ی انگور نبود.

ولایت فقیه

وقتی،

خورشید،

طلوع می کند؛

من،

به انتظار نشسته ام.

منتظرِ نوزادی هستم

که در سرزمین من زاده می شود.

آن نوزاد،

می تواند تمام تاریخ را از نو بنویسد.

قرنِ جدید،

قرنِ آن نوزاد است؛

او می تواند تمام کشورها را، همانند ایرانِ من کند؛

پس زنده باد خمینی(ره)

و زنده باد ولایت فقیه!

که عیسی دم است

و آنانی که فکر می کنند

می توانند با حُکمِ خدا بیگانگی کنند، چقدر در اِشتباهند.

صادقانه

با من صادقانه حرف بزن!

عزیزم

همانگونه که ساده دروغ می گویی

می توانی یک بار هم با من صادقانه حرف بزنی؟

خر خوانی

«پنج سال رفت مدرسه ی ابتدائی

سه سال رفت مدرسه ی راهنمایی

سه سال رفت دبیرستان

یک سال رفت پیش دانشگاهی

چهار سال رفت دانشگاه»

یادش به خیر!

شبِ امتحانات

گاهی وقت ها دلم تنگ می شود

می خواهم یک کتاب بردارم و تا صبح خر خوانی کنم.

گاو یا خر

گاهی سوال می شود

علم بهتر است یا ثروت؟

من می گویم، هیچ کُدام

چون من گاو را بر علم و خر را بر ثروت ترجیح می دهم

حالا من سؤال می کنم

گاو بهتر است یا خر؟

عاشق

هر وقت عاشق می شد

موهایش را می کَند

هر وقت شروع به مو کَنی می کرد

مادرش،

تیکه اش را می اَنداخت

«برم خواستگاری»!

کدام یک؟

معلم وارد کلاس شد

و بدون آنکه حرفی بر زبان جاری کند

یک راست رفت پای تخته،

ماژیک را برداشت و نوشت:

کدام یک از موارد زیر را دوست دارید؟

1- تولّد

2- زندگی

3- مرگ.

یک داستان واقعی

می خواهم

یک داستان برایتان تعریف کنم:

یکی بود، یکی نبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

یک آدم بود

زاده شد

زیست

و در آخر مُرد

بی شک این یک داستان واقعی است.

موز

گاهی تنبل می شود

من که می گویم: کدو تنبَل همان خیار است

خیار چنبر هم همان خیار خودمان است

می توان همه چیز را، یک چیز دید

من دوست دارم

همه چیز را یک چیز ببینم

ولی چه کنم

دیگران دوست ندارند مرا خیار ببینند

آن ها دوست دارند مرا موز ببینند

مُشکل از من نیست، مُشکل از دیگران است.

یونجه

دسته چک ندارم

امّا

چک هایم را می خواهم پاس کنم

در زمین، بدون توپ نمی توان بازی کرد؛

هان؟

ببخشید

یونجه ها را آوردند

باید بروم کمک؛

فعلاً.

سیسمونی

«سگ صاحبش را نمی شناخت»

خدیجه خانم این را می گفت

داشت برای شوهرش تعریف می کرد

آخرِ غروبی با عروسش رفته بود بازار

می خواست برای نوه اش سیسمونی بخرد

پزشک گفته بود دختر است

الان شش ماه دارد

من دعا می کنم

سالم به دنیا بیایید!

شما هم دعا کنید!

خدیجه خانم گاهی عصبانی می شود

و به حاج عباس می توپد

خوب شیرینی زندگی هم همین است

همین است.

وام

کَند و کاو می کرد

برگِ ترخیص دستش بود

من سینک ظرفشویی را بررسی می کردم

مأمور اداره ی آب، هاونش را به بقّال سپُرده بود

برادرم زنگ زد، گُفت:

صابون را نو نگه دار

شکمت را با پودر رختشوئی بِساب،

وامِ قرض الحسنه ات، جَلدِ بامِ دیگریست.

یک قصه

گاهی

بینِ من و تو مردّد می شوم

و من همیشه خودم را ترجیح می دهم

چون

اعتقاد دارم

عشقِ حقیقی فقط یک قصه است

که من آن را سرِ بالشِ کودکی جا گذاشته ام.

شوهر

روزی سه وعده

من به یک وعده هم راضی ام

الحق که خوشگل بود

رفتم خواستگاری

شوهر کرده بود.

آن شب

کمی

خسته ام

ولی می توانم سر به سرت بُگُذارم

یادت هست آن شب ماه را دُزدیدم

و در چشمانت قایم کردم؟

خوش به حالِ تو که ماه را در چَشمانت داری!

گلاب، منصور و منِ ابله

«کارش شده بود حرف بَری»

حرف های پدرش را به مادرش

و مادرش را به پدرش می بُرد

گُلاب خانوم و منصور خان دعوا کرده بودند

و چند روزی می شد که قهر بودند

- البته من ابله ام چون دعواشان را باور کرده بودم-

این وسط زهره، بیچاره شده بود

هی حرف می بُرد هی حرف میاورد

سهیل هم لم داده بود

و داشت به ریشِ پدر و مادرش می خندید.

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۷ ۸ ۹
آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan