کلاس آخر

یک کلاس مانده است و آن آخرین نگاه خداوند است.

خر خوانی

«پنج سال رفت مدرسه ی ابتدائی

سه سال رفت مدرسه ی راهنمایی

سه سال رفت دبیرستان

یک سال رفت پیش دانشگاهی

چهار سال رفت دانشگاه»

یادش به خیر!

شبِ امتحانات

گاهی وقت ها دلم تنگ می شود

می خواهم یک کتاب بردارم و تا صبح خر خوانی کنم.

گاو یا خر

گاهی سوال می شود

علم بهتر است یا ثروت؟

من می گویم، هیچ کُدام

چون من گاو را بر علم و خر را بر ثروت ترجیح می دهم

حالا من سؤال می کنم

گاو بهتر است یا خر؟

عاشق

هر وقت عاشق می شد

موهایش را می کَند

هر وقت شروع به مو کَنی می کرد

مادرش،

تیکه اش را می اَنداخت

«برم خواستگاری»!

کدام یک؟

معلم وارد کلاس شد

و بدون آنکه حرفی بر زبان جاری کند

یک راست رفت پای تخته،

ماژیک را برداشت و نوشت:

کدام یک از موارد زیر را دوست دارید؟

1- تولّد

2- زندگی

3- مرگ.

یک داستان واقعی

می خواهم

یک داستان برایتان تعریف کنم:

یکی بود، یکی نبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

یک آدم بود

زاده شد

زیست

و در آخر مُرد

بی شک این یک داستان واقعی است.

موز

گاهی تنبل می شود

من که می گویم: کدو تنبَل همان خیار است

خیار چنبر هم همان خیار خودمان است

می توان همه چیز را، یک چیز دید

من دوست دارم

همه چیز را یک چیز ببینم

ولی چه کنم

دیگران دوست ندارند مرا خیار ببینند

آن ها دوست دارند مرا موز ببینند

مُشکل از من نیست، مُشکل از دیگران است.

یونجه

دسته چک ندارم

امّا

چک هایم را می خواهم پاس کنم

در زمین، بدون توپ نمی توان بازی کرد؛

هان؟

ببخشید

یونجه ها را آوردند

باید بروم کمک؛

فعلاً.

سیسمونی

«سگ صاحبش را نمی شناخت»

خدیجه خانم این را می گفت

داشت برای شوهرش تعریف می کرد

آخرِ غروبی با عروسش رفته بود بازار

می خواست برای نوه اش سیسمونی بخرد

پزشک گفته بود دختر است

الان شش ماه دارد

من دعا می کنم

سالم به دنیا بیایید!

شما هم دعا کنید!

خدیجه خانم گاهی عصبانی می شود

و به حاج عباس می توپد

خوب شیرینی زندگی هم همین است

همین است.

وام

کَند و کاو می کرد

برگِ ترخیص دستش بود

من سینک ظرفشویی را بررسی می کردم

مأمور اداره ی آب، هاونش را به بقّال سپُرده بود

برادرم زنگ زد، گُفت:

صابون را نو نگه دار

شکمت را با پودر رختشوئی بِساب،

وامِ قرض الحسنه ات، جَلدِ بامِ دیگریست.

یک قصه

گاهی

بینِ من و تو مردّد می شوم

و من همیشه خودم را ترجیح می دهم

چون

اعتقاد دارم

عشقِ حقیقی فقط یک قصه است

که من آن را سرِ بالشِ کودکی جا گذاشته ام.

شوهر

روزی سه وعده

من به یک وعده هم راضی ام

الحق که خوشگل بود

رفتم خواستگاری

شوهر کرده بود.

آن شب

کمی

خسته ام

ولی می توانم سر به سرت بُگُذارم

یادت هست آن شب ماه را دُزدیدم

و در چشمانت قایم کردم؟

خوش به حالِ تو که ماه را در چَشمانت داری!

گلاب، منصور و منِ ابله

«کارش شده بود حرف بَری»

حرف های پدرش را به مادرش

و مادرش را به پدرش می بُرد

گُلاب خانوم و منصور خان دعوا کرده بودند

و چند روزی می شد که قهر بودند

- البته من ابله ام چون دعواشان را باور کرده بودم-

این وسط زهره، بیچاره شده بود

هی حرف می بُرد هی حرف میاورد

سهیل هم لم داده بود

و داشت به ریشِ پدر و مادرش می خندید.

پیامبرانِ مریخی

باورِ بعضی از چیزها سخت است

مثلا بروی مریخ بعد بیایی زمین و در کمال پرویی بگویی:

«من پیامبر هستم»

بیشتر از این حرف زدنم نمی آید.

خدای خوبم

خدای خوبم

دعا می کنم که هوای خوبی هایم را داشته باشی

هوای برادرانم را

هوای دوستانم را

هوای پاک بودنم را

خدای خوبم

گاهی که حس می کنم تنها هستم تو بیا پیشم

نوازشم کن، مهربانم کن.


خورشید

از قصر که دور می شوم

خوب تماشایت می کنم

تو آن خورشیدی

که هیچ پادشاهی به وصلت نمی رسد.

ملکه ی من

پادشاه نیستم

نان مختصری دارم

امّا،

ملکه ی من!

می توانم

از باغِ خداوند هر چقدر بخواهی برایت اَقاقی بچینم.

تصمیم

برای کارهای که باید بکنم، دلم می سوزد؛

چون تصمیم به انجام کاری می گیرم،

بعد منصرف می شوم.

کینه

من کینه ای نیستم

ولی به من حق بدهید

کارهای بدی که دیگران در حقّم انجام می دهند

را فراموش نکنم.

در حاشیه

همیشه در حاشیه بود

باورش سخت است

سنگ به شیشه می زد

و مُدام تکرار می کرد:

«دوست دارم

که دوستم داشته باشند»

من خرکیف می شوم

اگر بفهمم که طرف دوستم داشته باشد.

آسمان

اون وقتا

که بادبادک هوا می کردم

می فرستادم آسمون

فک کنم

خدایی تر بودم

چشام همش به آسمونو بادبادکه بود

میخام

بازم مث اون وقتا، بادبادک دُرس کنم

بفرستم آسمون

نگاش کنم.

جنگ جهانی سوم

عزیزم

وقتی به تو فکر میکنم

تمام وجودم درهم می پیچد

به گمانم

جنگ جهانی سوم

به خاطرِ اَخم تو باشد.

هفت مَن

«

سه سال از مرگِ پدرش گذشته بود

مادرش به اصرارِ خانوداه اش دوباره ازدواج کرده بود

علی سیزده سال دارد

او با عمویش عباس زندگی می کند.

»

تقریرِ مویزه ی ایّام، مثنوی هفت مَن می طلبد

اَختران بالا دست، کام دهِ دیگرانند

من نفرینِ دُنیای ام عالَم گیر است

دستگیرِ پا منبری را پا می کوبم.

مریم

یک پسر بود

عاشق یک دختر شد

چندتا گُل خرید

خواست به دختر بدهد

مادرش فهمید

گفت:

برای کی گُل گرفتی؟

پسر خواست طفره برود

مادر گفت تا نگویی، اجازه ی رفتن نداری!

پسر همه ی داستان را تعریف کرد

مادر به پسر گفت:

این گُل ها را به من بده و به جایش چندتا گُلِ مریم بخر!

پسر گفت:

چرا؟

مادر گفت:

خواهی فهمید.

دُرِشکه

داد می زد

امّا دادش مانده بود

بیچاره قیّم نداشت

خواهرش رقاص بود

هفت خط

مجلسی نمی پوشید

پاشنه کوتاه گز می کرد

کوپنی نبود

سخت جَلدِ بامِ کسی می شد

وقتِ دانه پاشی بود

روزی گداها بذرِ بی صلاح بود

نفت هم می فروختند

""" وقتِ درو، برکت، مکانیکی بود

پرنده پر نمی زد

تخته کرده بودند

کارخانه ی دفن و کفن به راه بود

پیتِ حَلبی نشانِ شهر بود

کلانتر، گری کوپر نبود """

پیرزن ها غر غر می کردند

یکی می گفت:

کشورها زور کردند

من نگرانِ آب و هوای شهر بودم

کنارِ جاده ماشین سنگین می فروختند

وقتِ رقاصی شد

دختر آمد

سوارِ دُرشکه شد، رفت.

آب، خاک

من از کسی که با آب، بازی می کند

و با خاک، مجسمه می سازد

انتظار چندانی ندارم.

ایستگاه آخر

رفت

آمد

رفت

آمد

رفت

آمد

عقربه ی عمر

و من در ایستگاهِ آخر، منتظر رحمتِ خداوندم

دو راهی

و تو راه می روی

در یک جاده

بعد به یک، دو راهی می رسی

که در هر یک از آن راه ها، یک تابلو نصب کرده اند

روی یکی از تابلوها، نوشته اند، خدا

و روی آن دیگری، نوشته اند، نان

و تو نان را انتخاب می کنی

چون می ترسی راهی که به خدا می رود، نانی در آن نباشد.

طلوعِ نرگس


عیدتون مبارک دوستان مهربانِ کلاسِ آخر



در می زنند!

باغچه از خواب بیدار می شود

آبِ حوض خندان می شود

آسمان سلام می کند

بیا کمی حرف بزنیم!

عشق را بی تاب کنیم!

شاید میان عشقمان نرگسی طلوع کند.



سفر




ای مرگ!

ای بهترین یار من!

اسبت را زین کن

من آماده ی سفرم.




ذخیره طلایی

عزیزم

چند بازیکنِ ذخیره دارم

می خواهم وارد بازی کنم

مراقب نفرات اصلی ات باش

ذخیره ی من طلاییست.

مناره

کذا، کذا کردن

کارِ درستی نیست

من بالای مناره بودم

به یک باره،

مُطرب بانگ برداشت:

دوستان!

هیهات مگویید

کتابِ رَجم مخوانید

زُهره ی حافظ در طرب آمد

ای مدّعیان!

حوادثِ روزگار مُنکراتِ دَمِ دستی نیست.

آزادی، عدالت

من از تمامِ قانون گُذارانِ دنیا،

نمی گویم، متنفرم

بلکه

کینه ای هزار ساله دارم

چون همگی آن ها دَم از قانون می زنند

ولی هیچ یک، برای بشریّت نه آزادی به اَرمغان آورده اند و نه عدالت.

سطل

برای کاری رفته بودم پیشَش

تا رسیدم

سریع بدون تلف کردنِ وقت،

مُچاله ام کرد

و در سطل زیر پایش اَنداخت؛

چیزی نگفتم

فقط آهسته،

زیرِ لب، غُرولُند  آمدم:

خر خودتی!

خواستگار

دختر، دوستش داشت

پسر هم دختر را دوست داشت

آمد خواستگاری؛

بعد از چند روز، قرار بود جواب بنده ی خدا را بدهند

ولی پدر چیزی نمی گفت؛

تا اینکه دختر، دل به دریا زد و گفت:

پدر جان!

خواستگارم، پسرِ طلعت خانوم چه شد؟

پدر گفت:

گدا گُشنه بود

دَکِش کردم، رفت.

تحریم

کافی است

یک بار

فقط یک بار

اجازه بدهی

با تو تجارت کنم

مالیات بر ارزش افزوده ام

یک بوسه است

می ستانم؛

بعد با خیال راحت می توانی مرا تا ابد تحریم کنی.

خیلی مردی

چند وقت پیش آمد

گفت:

فکر نکن خیلی مردی!

بعد رفت،

امروز پیدایش شد

گفت:

تو مردِ خوبی هستی

ولی حیف که نمی توانم عاشقت شوم.

ماه من

من با خورشید،

آشنایی دیرین دارم

ای ماهِ من!

وقتِ طلوعش که می شود

دعا می کنم

که دیرتر بیاید.

ای گل!

ای گل!

با کدامین عطر بشناسمت؟

بوی تو را گم کرده ام؛

من فکر می کنم

خداوند در آفرینشِ تو

از تمام گل ها، عطرگیری کرده است.

بابا

وقتی بچه بودیم

یادمون دادن بگیم:

بابا آب داد

بابا نان داد

بزرگتر که شدیم

یادمون رفت که

بابا چیا بمون داد.

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۷ ۸ ۹
آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan