کلاس آخر

یک کلاس مانده است و آن آخرین نگاه خداوند است.

فراموشی

برای حرف های قُلنبه، باسنِ طرف مهم نیست

باید وجناتِ خوبی داشت

از عاشقی گفتن، تکرار مکرّرات است؛

دوستت دارم زیاد می گویند، ولی آنکه صادق باشد کم است؛

من هویج می خورم و نگاه تیز می کنم:

""" از گله داری به مرتعِ دوست نمی توان رسید؛

این روزها با سگ و گربه جمله می سازم و به حالِ میگ میگ می خندم؛

از گجرات و تگزاس نمی توان فرهنگ استخراج کرد؛

من دست سازِ وطنی را ترجیح می دهم، شگنولی زیاد باب طبع نیست؛

چای خورم مَلس است؛

از خدا سؤال می کنم من چقدر می ارزم؟

شیطان می گوید، به اندازه ی یک گناه

خداوندا ما را از شیاطینِ جن و اِنس محفوظ بدار!

گدای کوچه های شک می گوید:

کدام شیطان؟ کدام خدا؟

صفحاتِ زندگی تیره و تار شد، من خرگوش می شوم؛

خرِ شما نه، من خرِ گوش می شوم؛

امان از شیپورِ بی وقت و زنِ بی حجاب؛

کافورِ صلواتی را فروختند، مثقالی یک میلیارد، 

تار و پودِ این قوم فراموشی است. """

مادر جان

نامه مادر به فرزند:

""" مادر جان اگر وقت گیر آوردی

برای من یک شانه ی چوبی بخر

اگر ارزان بود دو عدد بیاور

مادر جانت در انتظار تو! """

****

و چه حقیرم من در مقابل تو ای مادر!

آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan