عزیزم

خنده هایم

مشروط شد به گریه هایم

چند صباحی،

از خانه ی عشقت جدا مانده ام

پگاهی چند گشتم و گشتم

باز به همان خانه باز گشتم

امّا

نه عشقی بود و نه دختری؛

فقط تنها در گوشه ی آن خانه،

ماده کلاغی بود

که داشت آدمیّت نشخوار می کرد.