با توام

""" آیا یادت هست

آندم که نگاهم در نگاهت می شکفت

خورشیدِ وجودم در شرق دلت طلوع می کرد

و مغربِ دلم سرگشته ی ذرّاتِ ناپیدای زمان می ­شد؟ """

""" ای کاش تبسّمِ لب­ هایت را باور نمی­ کردم

و دروغ­ هایت را خیالی کودکانه­ می­ پنداشتم

و در گذر زندگی بوسه­ هایت را به نام عشق تعبیر نمی ­کردم! """

""" ای کاش خواب­ هایم در ناکجا آبادِ قبله­ گاهِ وجودم بسان زلف­ های تو پریشان نبودند! """

امّا چه کنم، تقدیر، نیایش­ های روزانه­ ام را با پریشانی تو گره زده است.