کلاس آخر

یک کلاس مانده است و آن آخرین نگاه خداوند است.

سحر و باران

مهسا و سحر هر وقت باران می گرفت،

می دویدند در خیابان

و تا خیس نمی شدند

به خانه برنمی گشتند.

در یکی از همین دویدن در خیابان ها بود

که مهسا عاشق شد؛

و سحر تنها شد.

یک روز سحر داشت،

اشعار وحشی بافقی را می خواند

تا رسید به این بیت:

«ای که دل بُردی ز دلدار من آزارش مکن

آنچه او در کار من کردست در کارش مکن»

که مادرش صدایش کرد

مادر سحر جان!

دارد باران می بارد .

سحر طبقِ عادت قدیمی

از جایش بلند شد،

و به خیابان رفت.

محسن، پسر همسایه از خانه شان بیرون آمد

و به سحر گفت:

می توانم با شما زیر باران قدم بزنم!

سحر نگاه به خانه شان کرد؛

مادرش را دید که

داشت از پنجره با لبخند نگاهشان می کرد،

و سحر به محسن گفت:

« می توانم با شما تا انتهای خیابان قدم بزنم

به شرط آنکه دیگر اجازه ندهی باران خیسم کند. »

بسیار زیبا 👏👏👏👏
عالی بود واقعا قلمتون عالیه 
نگاهتان زیباست
لطف دارید

متشکرم.
عالی :)
نگاهتان متعالی
سپاسگزارم.
چه زیبا ...
هم شاعرانه ، هم عاشقانه ...
:)
نگاهتان زیباست
از اینکه کلاس آخر رو مطالعه فرمودید کمال تشکر رو دارم.
بسیار عالی قلمتون پایدار و موفق باشید :)
نگاهتان متعالی
زنده باشید
متشکرم.
بسیار زیبا
نگاه و دلتان زیباست

ممنونم.
زیبا رود..
روزگار ب کام..
نگاهتان زیباست
و همچنین

ممنونم.
مادرش شوهرش داد رفت. چه لبخندی هم میزنه  خخخ
بله خخخ

با تشکر از حضورتون.
مادر ما بود میگفت همسایه ها میبینن آبرومون میره قدم نزن :دی
بله خو

متشکرم
زیبا بود:)
ممنونم.نگاهتان زیباست
سلام مطالب جالبی گذاشتین
https://sorooshnews.com
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آخرین نظرات
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث تر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan