بس است

خواب بس است

بالا و پایینی نیست

آنچه هست،

خار و خس است

بیدار شوید

آی آدم های سیر!

""" من مِهرم را فروختم

غمگین نشستم

ساعتی رو به آفتاب

ریش هایم را تراشیدم

و جوانانه به زمین نگاه کردم

امّا،

جوانه ای ندیم """

خسته ام

از دردی که نمی شناسمش؛

گویی با من غریبه بود

وقتی نگاهم می کرد

مسلولانه به هوا چنگ می زدم

وقتی که با نگاهش، آهم می کرد

""" ای غروب پیر!

مرا دریاب که خدای نفرینم

آهنگِ وطن نمی کنم

پاره های وجودم یتیم اند. """