من همسفر آب بودم؛

خدا کمکم کن، دارم کافر می شوم

آن روزها که خورشید را در خاک می جُستم چه خوب بود!

من، خاکی، خاک بودم

این روزها، خورشید را گم کرده ام

من با باد می روم

من نه آن قاصدِ خبرهای خوبم ونه آن نفرینِ گناهم؛

لحظه ای خودم را با آتش گرم می کنم و به دروغِ زمین گوش می دهم.