حاصل یه عمر دوندگی چه شد؟

هیچ

اسکندر خان داشت به زنش می گفت؛

دو سال پیش، همین روزها بود که خبر مرگ پسرشان را آوردند

همین یک پسر را داشتند،

تازه سربازی تمام کرده بود، با هزار اُمید و آرزو راهی ولایت می شد امّا...

بله، حاصلِ یک عمر دوندگی چه شد؟

هیچ

هیچ

هیچ

.

.

.