زنی تنها،

در آستانه ی مرگ،

کُلِّ جهان را با دو چشمانش دیده بود

ولی در آخرِ عمر؛

به حکایتِ مردی می رسید

که داشت،

تمام هیزم هایش را می فروخت تا خاکستر بخرد.